نمی دانم چرا آسمان بخیل شده است، نمی بارد.

زمین سنگدلی می کند ؛نمی رویاند.

ماه و خورشیدُ چشم دیدن همدیگر را ندارند.

خیابان ها پر از غول های آهنی شده اند.

مردم جمعه های خودشان را به چند خنده ی تلخ می فروشند.

هیچ حادثه ای ذائقه ها را تغییر نمی دهد.

مثل این که همه سنگ و چوب شده ایم.

اذان، رنگ پریده به خانه ها می آید.

نماز، زمین گیر شده است.

رمضان ،مهمان ناخوانده را می ماند که سرزده ،بزم مردم را برهم می زند.

از روزه در شگفتم که چرا افطار را خوش نمی دارد.

حج، هزاران زخم از خار مغیلان بر تن دارد.

جهاد، بهانه گیر شده است.

آدمها،کیسه ای پر از خمس و زکات ، به دیوارهای گورشان آویخته اند.

نپرس موریانه ها چه به روزگار مسجد آورده اند.

از همه تلخ تر این که ،عصرهای جمعه دلم نمی گیرد.

آدم ها دیر باورند و زود رنج.بهانه می گیرند.می گویند:"او نیز ما را فراموش کرده است."

اما من می دانم که شما همه ما را به اسم و رسم و نیت ، به یاد دارید.